اما دیگر رمقی نمانده برای شدن...
شاید بلند شوم٬اگر بخواهم٬و تو بخوانی ...
که میداند؟! شاید برسم روزی!
به اندازه ی یه دنیا کودکی کودکم کرد٬به اندازه ی یک ساعت زمینی تو روزایی که شاید کسالت درونیم بیشتر از هر چیز همراهیم میکرد ـ یعنی در اصل خودم دم به دمش میدام برای هم راهی ـ سرزندم کرد .به اندازه یک عالمه خنده از ته دل که بهم میگفت مثل یک کودک غرق شو در دنیای ساده و بی شیله پیله ی خنده های بی دغدغه ی خاصه لحظات ناب کدوکی خندوندم٬ به اندازه ی یک شعله ی گرم آتش به یاد روزهای خوب ـ بخونید خوب تر که سیاه نمایی نکرده باشم ـ گذشته!دلگرمم کرد...
کلاه قرمزی٬پسر خاله ٬پسر عمه زا٬فامیل دور٬ببعی و جیگر و هم ساده و...دوستای خوب نوروزی من بودن...
ممنون از همه ی جان دهندگانشان که برایمان دوست داشتنیشان کردند.
چه بگم از آقای مجری که با لحنش تو رو میبره تا کودکی محض...
دلم براشون تنگ میشه ـ شایدم دلم برای خودم تنگ میشه! ـ .
با سپاس از آقایان جبلی و طهماسب به خاطر همه ی لحظاتی که بهمان کودکیمان را یاد آور شدند...

تو دفتر ۹۰ یه عالمه اسراف کرده بودم پر از برگه های سفید و خط خطی...
برگه ۱۱ ام دفتر ۹۱ ام٬ولی...
یادش به خیر اون روزایی که رسیدن بهار و انتظار میکشیدم٬روزایی که لحظه شماری میکردم برای رفتن تاااااااا لادای نارنجی بابایی که تو ترمینال منتظرمون بود...
روزایی که دوست داشتم تا همیشه عید باشه!
صداش پر از اعتراض بود٬ پر از سرزنش و بازخواست٬انگار میخواست متوقفم کنه ولی من قدمامو سریع تر برمیداشتم که از صدا دور شم دور دور...
یه لحظه به خودم اومدم٬ بغضم گرفت گفتم تا کی؟! تا کجا؟!میخوای بری٬تا کی میخوای خودتو بزنی به اون راه٬تا کی میخوای نشنوی٬تا کی...؟! اونجا بود که وایسادم و زدم زیر گریه دیگه حالا فقط صدای گریه ی خودم و میشنیدم...
هنوزم فقط صدای گریه ی خودم و میشنوم...
گفتم:"ببخشید استاد اگه یکی بخواد مسلمون بشه چه طوری می تونیم کمکش کنیم؟"گفت:"بیشتر توضیح بدید."عینکش را از چشم برداشت و گذاشت روی میز.لیلا گفت:"ببینید استاد،تقریبا دو سال پیش،نگار تو یه مجله خارجی یه مقاله تخصصی می خونه و برای نویسنده مقاله ایمیل می زنه.خلاصه اون به دلایلی می خواد مسلمون بشه و از نگار خواسته که بهش اطلاعات بده."به لیلا نگاه کردم . اخم کردم.استاد منتظر ماند تا من چیزی بگویم.آرام گفتم:"اون فکر می کنه چون من مسلمونم می تونم بهش کمک کنم." پرسید:"نمی تونید؟"
لبخند مسیح – سارا عرفانی – سوره مهر
نمیفهمم،واقعا دیگه نمیدونم باید چیکار کنم تو یه موقعیتی قرار گرفتم که که خیلی آزارم میده...موقعیتی که توش به هر طرف که نگاه میکنم چیزی رو بهم نشون میده که اعتقادم نیست.جالب اینجاست که هر کاری میکنم که یه جوری ازش فاصله بگیرم نمیشه که نمیشه...
همش دنبال کسایی میگردم که یه جای دیگه رو بهم نشون بدن ولی بازم انگار ناآگاهنه و ناخواسته با کسایی برخورد میکنم که روی اون نقطه ضعف من دست میذارن و اون چیزی رو میگن که من نمیخوام...
آره خودم خواستم که حقیقت و بهم نشون بده،از حقیقت گریز بودن متنفرم ولی الان زدم زیرش ته ته دلم باهاش جهت دار برخورد میکنم!
احساس میکنم که نه این حقیقت نیست!چرا؟چون باور من این نیست،چون من دلم باهاش صاف نیست و هنوزم نشده و اصلا برام یه فرض محاله که قبولش کنم...راستشو بگم از اون روزی که بهش برسم میترسم!خیلیم میترسم...
هنوزم شک دارم...ته دلم میگه اگه بخوای قبولش کنی باید جلوتر بری.
میدونم که خودم ازت خواستم ولی سخته نمیفهممش...
فقط یه خواهش!منو این جوری دو به شک راهی خانه ی ابدی نکن...
ـ استاد مبحث خیلی سنگین بود،خسته نباشین!...میشه تا همین جا باشه؟خسته شدیم...
بچه ها انگار هر جلسه خسته بودن،هر جلسه دلشون میخواست کلاس زودتر تموم شه!
حتی سوالایی هم که تو کلاس پرسیده میشد اغلب مربوط میشد به جزوه نوشتن و یه کمم کار کلاسی و شایدم امتحان و مسائل نه چندان مهم!(منظور در مقایسه با اهمیت موضوع اصلی است) از این دست...
جلسه آخرم استاد گفت که دو تا مبحث و این ترم نرسیده بگه با اینکه تعطیلیم به کلاس نخورده!
کلاس تموم شد و بچه ها...
نمیدونم و این داستان ادامه دارد یا چی؟!
بعد نوشت:یه درس تخصصی مهم مد نظرم بود...
چه یک سالگی کم باری!
دوستش دارم،برام تجربه ی خوبی بود...
به امید...
شگفت انگیزترین آدمها.در زمان بودنشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی توانیم حضورشان را دریابیم.اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم و آهسته آهسته درک میکنیم.باز میشناسیم.میفهمیم که آنان چه بودند.چه میگفتند و چه میخواستند.ما همیشه عاشق این آدمها هستیم.هزار حرف داریم برایشان.اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند.اختیار از ما سلب میشود.سکوت میکنیم وغرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم.شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد...
دکتر علی شریعتی
و تو از اینانی...
رفیقی تنها تو شهر آدمکها